a memoire

قد بلند وصورت کشیده همیشه راست میشست و گوشه لبش خنده ای بود که محو نمیشد حتی وقتی بدن نیم جان دختر ده سالش رو که سرطان مچاله کرده بود رو تو بغلش گرفته بود

نمیدونم بابا کجا پیداش کرده بود

بابا عاشق دوست پیدا کردن بود

اهل یه جایی بود به اسم دو هزار بالای کوه

خودش میگفت هر روز یک ساعت پیاده راه میرفته تا به مدرسه برسه

No comments: